X
تبلیغات
گشت وگذار

گشت وگذار
 
مطالب متنوع

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی

امشب سخن ازجان جهان بایدگفت / توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت

در  شـــــام  ولادت دو  قــطب عالم / تبریک به  صــاحب الزمان (عج) باید گفت . . .

.

.

.

گوش کن هفت آسمان در شور و حالی دیگرند

عرشیان و فرشیان نام محمّد می‌برند

ولادت حضرت محمد بر شما مبارک

.

.

.

محمّد وارث پیغمبران است / که او سلطانِ شهرِ دلبران است

به حق فرمود حق لایزالی / محمّد علت خلقِ جهان است . . .

 

.

دو چشمِ آمنه بر روی احمد / گره خورده دلش بر موی احمد

گهی خندان گهی محو تماشا / چو می‌بیند خمِ ابروی احمد

 

.

جهان را حق به عشقش آفریده / وجودش کلِ هستی را خریده

بگویم از مه رویِ محمّد / کسی زیباتر از او را ندیده . . .

.

.

.

جهان سرسبز و خرم گشت از میلاد پیغمبر

منور قلب عالم گشت از میلاد پیغمبر

بده ساقى مى باقى که غرق عشرت و شادى

دل اولاد آدم گشت از میلاد پیغمبر . . .

 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نخواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1391 توسط حمیدی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط حمیدی


نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط حمیدی


نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط حمیدی

نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 توسط حمیدی

ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت

جغرافیای درد زمین کربلا نداشت

این شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد

این بیت ها مرا به چه رنجی که وا نداشت

فرمان رسیده بود کماندار را و بعد

تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت...

قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست

تیری که قدر یک سر سوزن خطا نداشت

تنها حسین بود که دیگر به پیکرش

جایی برای بوسه ی شمشیرها نداشت

بر سینه اش نشست و خنجر کشید و ... نه!!!

دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت

این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست

قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت

تنها سه سال آه سه سال عمر کرده بود

اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت

با چشم های کوچک خود دید آن چه را

گرگ درنده هم به شکارش روا نداشت

پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه

این قصه از شروع خودش انتها نداشت

شاعر:محمد رفیعی


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک